كفتر ها حرف مي زنند

 

كفتر ها حرف مي زنند

 

كوچه تنها با يك چراغ برق روشن و صداي اذانِ امام زاده حسین، سر تا سر محله را پر كرده. رضا هر شب روي پشت بام مي خوابد و صداي نجواي بي بي را بعد از اذان صبح مي شنود. خانه هاي آنها با يك تيغه ي كوتاه از هم جدا شده.

بي بي با شيشه ي آبي كه پشت پنجره ي اتاقاست، وضو مي گيرد و صلوات مي فرستد. بقيه ي آب توي شيشه را بعد از گفتن بسم ا... از پنجره ي باز به داخل باغچه مي ريزد.به امام زاده روبرويش سلام مي دهد. نمازش را نشسته مي خواند... بعد از تمام شدن نمازش همانطور كه بر روي صندلي نشسته، تسبيح به دست چُرت مي زند. دانه هاي تسبيح را دو تا يكي رد مي كند... نفس نفس می زند... گاهي هم نفسش می گیرد...

حالا ديگر آفتاب زده و كليد توي قفل در مي چرخد. با صداي بسته شدن در، چُرت بي بي پاره مي شود. فتانه، پرستار بي بي با نان سنگك و يك پلاستيك پنير وارد حیاط مي شود. به سمت پله ها رفته و سرش را مي چرخاند به سمت پنجره"سلام بي بي، صبخير" بي بي چشم هاي خواب آلودش را باز مي كند..."سلام دخترم..." فتانه وارد آشپزخانه مي شود و بساط صبحانه را آماده مي كند. صداي به هم خوردن ظرف ها مي آيد... صداي فتانه از آشپزخانه شنيده مي شود"ديشب خوب خوابيدي؟"

-         آره... خوب بود... بارون زده بود و باد ميومَد... پتو انداختم... نيمه تابستون رد شده... كم كم هوا سرد مي شه... منم نگران تر...

-         نگران؟!... واسه چي بي بي؟

بي بي جوابش را نمي دهد. براي دقايقي همه جا سكوت است. فتانه سيني صبحانه بي بي را مي آورد. "پرسيدم نگران واسه چي؟"

-         اي بابا... نذر هر ساله ديگه...

صداي زنگ در مي آيد... فتانه مي رود تا در را باز كند...تا در باز شود، كمي طول مي كشد... بي بي داد مي زند..."دَم در كيه دختر؟... فتانه... كجا موندي؟" فتانه در را آرام مي بندد..."باغبونه بي بي... اومده اين شاخه هاي اضافي رو هَرس كنه... بِدَم اين گلدونارو ببره؟" بي بي داد مي زند"نه... مي خوام اينارو هر روز ببينم..."بی بی به سُرفه کردن می افتد..."بيا بهم يكم آب بده" فتانه بدو بدو از پله ها بالا مي رود. مي ترسد باز هم نان گلوي بي بي گير كند و مصيبت شود، پير زن بيچاره. يك ليوان آب دست او مي دهد. حسابي نگرانش شده و پيشانيَش عرق كرده... كمي كه آرام تر مي شود، مي رود سر كارش.

خورشت را بار مي گذارد، قرآن را بر مي دارد و كنار بي بي مي نشيند... شروع مي كنند به خواندن جزء امروز... همه ي حواسشان به قرآن خواندن است.

وقت نهار مي شود. بي بي نبايد خيلي گرسنه بماند، فتانه، سروقت غذا و قرص هاي او را مي دهد. بي بي غذا را كه مي خورد، تند تند نفس مي كشد... به عقربه هاي ساعت نگاه مي كند. ليوان آب را برداشته و يك قُرب از آن مي نوشد... به برگ هايي كه از پنجره به داخل اتاق آمده نگاه مي اندازد... چشم هايش را مي بندد و زير لب صلوات مي فرستد. وقت چُرت زدنش رسيده... فتانه كنار بي بي مي نشيند و مُلتمِسانه او را نگاه مي كند..."بي بي... برم عيادت مادرم؟... هيچكس پيشِش نيست..." بي بي سرش را به علامت تأييد تكان مي دهد و خوابش مي بَرد...

شب، طوفان شديدي به پا مي شود. تابستان و اين هوا... كمي عجيب به نظر مي رسد اما باور پذير است. فتانه با چادر گِلي و كشيده شده بر روي زمين لنگان لنگان به خانه بر مي گردد... از لباسهايش آب مي چكد. قبل رفتن هندوانه اي را تراشيد، كه با نان و پنير به بي بي مي دهد. شامش را سبك مي خورد... صندلي بي بي را به بهار خواب مي بَرد، پير زن دلش مي خواهد شب را آنجا بخوابد. پتويي بر روي شانه هايش مي اندازد.زود خوابش مي برد... تسبيح از دستانش به زمين مي اُفتد... فتانه ظرف ها را مي شويد، همه جا را مرتب مي كند و آرام از در خارج مي شود تا به خانه برود.

صداي اذان صبح به گوش مي رسد... بي بي بيدار مي شود. وضو مي گيرد... پاهايش درد مي كند، باد ديشب به استخوان هايش سرايت كرده، تير مي كشد...بَدَنش خشك شده. صلوات فرستاده و ناله مي كند... تسبيح پيدا نمي شود، مجبور است تا با انگشتانش شمارش صلوات هايش را نگه دارد... بعد از خواندن نماز چُرت مي زند...

آفتاب اُفتاده كف حياط و خبري از فتانه نيست. هر روز تا اين وقت پيدايش مي شد اما امروز دير كرده. بي بي سرش را مي چرخاند به سمت ساعت خاك خورده ي بالاي تخت. چشم هايش را ريز مي كند اما نخير، نمي تواند اعداد را درست و حسابي ببيند. فكر مي كند شايد هنوز وقتش نشده كه بيايد. دوباره چرت مي زند...

سر و صداي رضا را روي پشت بودم مي شنود... رضا سوت مي زند، حرف مي زند و مي خندد... گاهي هم فرياد مي كشد... بي بي خودش را روي صندلي جابه جا مي كند "چيكار مي كني اون بالا؟... بازم با کبوترات..." رضا حرف بي بي را قطع مي كند "دارم باهاشون حرف مي زنم..."بي بي لبخندي مي زند... "مگه كَفترا حرف مي زنن؟"

-         بي بي... من با اونا حرف مي زنم. خُب... آره، اونام گاهي با من حرف مي زنن... رفيقيم ديگه...

-         خوش به حالت ننه... كاش اينا کبوترای آقا علي بن موسي رضا بودن... اونوقت خيالم راحت مي شد...

-         چه فرقي مي كنه بي بي؟ كفتر كفتره... فكر كن اينام كفتراي آقان... مگه چي ميشه؟!... مي خواي برم چند تا از كفتراي آقا رو زخمي كنم و بيارم اين طرفا؟...

بي بي به فكر فرو مي رود و جواب رضا را نمي دهد... پس از كمي سكوت به او نگاه مي كند..."ببينم، تو دوست داري بري مشهد؟... زيارت آقا..."

-         برم اونجا چيكار؟ توو اون شلوغيا... من كه حوصله ندارم بي بي... نكنه شوخي شوخي جدي گرفتي و مي خواي برم بزنم تو گوش كبوتراي آقا...

-         اين چه وضع صحبت كردَنه... آقا قربونش برم حرمت داره... زود حرفتو پس بگير تا آقا قهرش نيومده... دوست داري بري ببينيش؟... بري پيشش و يكم عوض بشي... زن بگيري... شغل پيدا كني... آخه كفتر بازي كه نشد كار... دوست داري بري ببينيش؟...

-         روت نشد بگی بِرم آدم بشم! اولاً حالا حالاها انقدر بده كاري دارم كه بايد تواون پس بدم... در ثاني قبلاً چن بار رفتم... درو روم وا نكرد، موندم تو حياط و با كفتراش بازي كردم... انقدر با كفتراش بازي كردم... واس خاطر اينه كه الان وضعم اينه...

رضا مدام اطرافش را نگاه مي كند و به كوچه سَرك مي كشد... بي بي از رفتارهايش تعجب مي كند"چيه ننه، چرا عين مرغ دور خودت مي پيچي؟ منتظر كسي هستي؟

-         نه بي بي... مي خوام ببينم كسي يهو نياد توو...

بي بي دست راستش را روي قلبش مي گذارد... به آرامي نفس مي كشد و دوباره بالا پشت بوم را نگاه مي كند... "نذر دارم ننه... بايد واسه..." نفس نفس زده و بريده بريده حرف مي زند "واسه كفترا دون ببرم... بايد اينكارو انجام بدم... مي بيني كه نمي تونم برم..."رضا با بي تفاوتي مي گويد: "چرا نمي دي بچه هات بِبَرن؟" بي بي نفس عميقي مي كشد... "مي بيني كه نيستن... شايد قسمت تو باشه" رضا جواب او را نمي دهد، انگار كه اصلاً صداي بي بي را نمي شنود... بي بي نگاهش مي كند "پولشو مي دم بري اونجا گندم بخري و نذرََمو ادا كني... پول بليطِتَم با من..." حرف پول كه مي آيد، چشمهاي رضا برق مي زند و بي بي را نگاه مي كند. "مي ري، هواتَم عوض مي شه... حالِت عوض مي شه... خيال منم راحت مي كني..."

-         چقدري هست... پول گندم ها رو مي گم؟!...

-         قدري هست كه ارزش رفتنتو داشته باشه...

رضا به فكر فرو مي رود. به ساعت مچي اش نگاهي مي اندازد و بعد مي گويد: "باشه بي بي مي رم... پولشو بده... همين الان مي رم بليطو مي گيرم و راه ميفتم... نوكرتم هستم" بي بي لبخندي مي زند... "پرستارم كه اومد، بيا دم در پولو بگير... اونجا كه رفتي ياد من باش... راستي تونستي نذرمو ادا كني، خبر بده آروم شم..." رضا خوشحال شده و بي خيال كفتر ها مي شود... به فكر فرو مي رود...

سر ظهر شده... صداي چرخيدن كليد توي قفل در مي آيد. فتانه با عجله وارد مي شود... "بي بي..."

-         چرا انقدر دير كردي؟!... كجا بودي دختر؟!... دلم هزار جا رفت...

-         شرمنده ام بي بي... سر صبحي زنگ زدن به خاطر مادرم... حالش بد شده بود...

بي بي با خُلق تنگ مي گويد: "بيا قُرصامو بده... بدنم ضعف مي ره..." فتانه سريع قرص هاي بي بي را با يك ليوان آب مي آورد... با عجله مرغي به داخل قابلمه مي اندازد و غذايش را بار مي گذارد... صداي زنگ در مي آيد... صداي بي بي شنيده مي شود...

-         فتانه... بيا درو باز كن... رضا همسايمونه... بگو تو حياط وايسه...

فتانه در را باز مي كند... بي بي با لحن خوشحالي با فتانه صحبت مي كند... "بيا از پشت اين پشتي كيسه بنفشه رو بده ببينم..." فتانه كيسه را بر مي دارد" آره همونه بيارش..."فتانه كيسه را مي آورد و روبروي بي بي مي ايستد... "چرا منو نگاه مي كني؟!... برو اين پولارو بده به رضا و بيا..."

-         چرا بي بي؟!... به اين پسره اعتماد داري؟!...

-         پسر همسايه مونه دختر... برو بده بهش منتظره...

فتانه با نگراني به چشم هاي او نگاه مي كند... "آخه بي بي..." بي بي عصباني مي شود... "بي بي نداره بِبَر بده بهش و بيا بالا... "

فتانه مي رود دَمِ در تا كيسه را به رضا بدهد... كيسه را محكم گرفته و به طرف او دراز مي كند... او كيسه را مي كشد و فتانه آن را وِل نمي كند... رضا او را بَد بَد نگاه مي كند... "بِدش به من..." فتانه به او چشم غُره اي مي رود. بي بي داد مي زند... "بگو بليط كه گرفت، به من خبر بده" فتانه كمي عصباني شده به اتاق بر مي گردد. "بي بي، تو چرا اين كارو كردي... تو كه مي دوني اون چه جور آدميه!؟"

-         تو دخالت نكن دختر... مي خوام هم نذرمو ادا كنه... هم بلكه ايشالا آدم شه بر گرده...

-         خوش خيالي بي بي...

تا شب فتانه طرف بي بي نمي رفت تا با او رو در رو نشود، ناراحت بود. از سرِ ظهري، چشم بي بي به در بود و گوشَش به زنگ تلفن... و البته خبري هم نبود...

دَم دَماي صبحبود كه رضا كاملاً بي سر و صدا كليد انداخت و وارد حياط خانه شان شد... يك راست رفت پشت بوم. نيم خيز شد روي ديوار و با قيافه اي پريشون حياط بي بي را نگاه كرد... لامپ حياط روشن بود و صندلي بي بي خالي... تسبيح بي بي هم كف حياط افتاده بود... لباسهاي آويزان شده روي طناب بالا و پايين ميرفتند... رضا با دقت به همه جاي حياط نگاه مي كرد... با عجله رفت دم در بي بي و شروع كرد به زنگ زدن... دستش را از روي زنگ بر نمي داشت... فتانه پله ها را دو تا يكي پايين رفت. چادرَش را از روي طناب برداشت و سر كرد... غُر غُر كنان در را باز كرد..."اين چه وضع زنگ زدنه... نمي گي بي بي خوابيده؟!..". رضا حراصان صحبت مي كرد..."بي بي كجاست؟... چرا صندليش خاليه؟!... هان؟!"

-         مگه قرار نبود بري مشهد... پولارو آب كردي نه!؟

-         گفتم بي بي كجاست؟!....

-         مگه برات مهمه؟!

رضا در را هُل مي دهد و وارد حیاط مي شود... به سمت پله ها كه مي رود، فتانه فرياد مي كشد "صبر كن... تَب كرده... صُرم وصل كردم بهش... خوابيده... نرو كه بيدار ميشه... خيلي حالش بده... بدنش مدام يخ مي كنه"

-         چرا تَب كرده؟!... چرا مراقبش نبودي!

-         پيره... مي فهمي... هزار جور درد و مرض داره بِمن چه... من مراقبش بودم...

-         روحيه بي بي حَساسه... اما ذاتاً آدم قوي ايه... نكنه كج خُلقي كرده باشي كه بهش بَر بخوره... هان؟!... يه روز نبودما... دَخلِشو آوردي...

فتانه چشم غُره اي به رضا مي رود و بر مي گردد به اتاق بي بي. همه جا سكوت است و صداي جيرجيرك ها مي پيچد... رضا، جيب لباسش را كه پاره شده صاف مي كند اما دوباره كج مي شود... به گنبد امام زاده نگاه مي كند... بغز توي چشمهايش حلقه اي شكل مي شود... با دلهره حرف مي زند...

-         بازم نفهميدم... مي دونم كه امام رضا نيستي... اما امام زاده كه هستي... کم نیستی... امام زاده حسینی... تو ازش بخواه كه خوبِش كنه... باشه... قول مي دم كه همه ي كفترامو رو آزاد كنم. كار مي كنم و پول گندم هاي بي بي رو هم مي دم... خودم با دست و پاهاي خودم نذرشو ادا مي كنم... مي شنوي صدامو... مي خوام آدم شم...

 

دقايقي به خودش مي پيچد و مثل بچه ها گريه مي كند. كنار صندلي بي بي مي نشيند و سرش را روي صندلي مي گذارد... همه جا سكوت است... صداي اذان صبح مي آيد. رضا سرش را بلند مي كند و ماه را نگاه مي كند. صداي صلوات هاي بي بي به گوش مي رسد...فكر مي كند كه اشتباه شنیده... اما دوباره صداي نجوا كردن هاي بي بي مي آيد... از روي زمين بلند مي شود و مي خواهد به طرف اتاق بي بي برود، یک آن بر مي گردد و به گنبد نگاه مي كند... لبخندي مي زند و مي گويد: "نوكرتم به مولا..."

 

 

نيلوفر ناظری

لینک های مفید


   
   

 

  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • 1
  • 2
  • 3

آدرس پستی امامزاده حسین(علیه السلام)

آدرس: قزوین - خیابان شهداء - خیابان سلامگاه - آستان مقدس امامزاده حسین بن علی بن موسی الرضا(ع)

صندوق پستی : 69356-24176

تلفن: 33571491-028   دورنگار: 33559720-028

پست الکترونیکی :  info@ebn-reza.com