چشم های معصوم

چشم های معصوم

 

نماز مغرب تازه تمام شده.بود. صحن امامزاده پر بود از زائر هایی که از صف های نماز بلند شده بودند و کم کم آماده می شدند برای شروع مراسم جشن میلاد. صدایی که معلوم نبود صاحبش کجاست از پشت بلند گو اعلام می کرد به مناسبت دهه ی کرامت دارندگان اسامی رضا و معصومه بروند غرفه های فرهنگی و ثبت نام کنند برای قرعه کشی امشب. اسم معصومه توجه دخترک را به خودش جلب کرده بود. نه می دانست قرعه کشی یعنی چه و نه حتی دهه ی کرامت؛ اما می خواست بداند که چرا هی اسمش را تکرار می کنند. آنقدر اصرار کرد تا بالاخره مادرش از یکی از خادمین برایش پرسید. توضیحات خادم که تمام شد از فکر احتمال جایزه گرفتن خنده ی محوی روی لب هایش نشست. خواست خودش برود دنبال غرفه ها اما از دلهره ی گم شدن ایستاد و دست های مادرش را محکم تر گرفت.

دست خودش نبود. بار اولی بود که این همه غریبه را یک جا می دید. دلش شور پدربزرگش را می زد که حالا که دیگر از آن ها جدا شده بود و رفته بود تا هم اسم معصومه را بنویسد و هم زیارت کند. با این که از اون دلخور بود اما فکر گم شدنش ته دلش را می لرزاند و شوق زیارتش را کم تر می کرد. اما با این همه، کاری نمی توانست بکند جز دنبال کردن قدم های مادرش به سمت ضریح.

هر چه نزدیکتر می شدند سنگینی بغضش را بیشتر احساس می کرد. آخرین رمق هایش را جمع کرد و کفش های کهنه اش را از پاهایش کند و خواست مثل ورودی امامزاده ی روستای خودشان با آسودگی گوشه ای رهایشان کند اما یکباره یاد جمعیت غریبه افتاد و این که اگر کسی کفش هایش بردارد تا اخر امسال دیگرکفشی برای پوشیدن ندارد. حتی وقتی مادرش گفت که جای کفش هایش در کفشداری حرم امن است هم هنوز کمی نگرانی گوشه ی دلش بود.

هر چه جلوتر می رفتند تحمل جمعیت برایش سخت تر می شد و دست های مادرش را بیشتر می فشرد اما چشمش که به ضریح افتاد انگار همه چیز از خاطرش رفت. انگار نه انگار که اولین بار است پایش به این امامزاده رسیده. تمام آنچه می دید شبیه همان چیزهایی بود که همیشه در خواب هایش دیده بود. در این چند سال انقدر با رویای مشهد و زیارت امام رضا به خواب رفته بود و انقدر خواب حرم را دیده بود که تمام صحنه های خوابش را مو به مو به خاطر داشت. اما اینجا که مشهد نبود... و همین "اما"بهتش را هر لحظه بیشتر می کرد. آنقدر که دیگر تاب نیاورد دست هایش را از دست های مادرش بیرون کشید و رفت جلوتر تا بسپاردشان به دست کنگره های ضریح که به نظرش گرمتر از دست های مادر می آمد.

دیگر هیچ چیز را دور و برش نمی دید به جز یک ضریح نقره ای که خیلی بزرگتر بود از ضریح چوبی امامزاده ی روستایشان اما درست مثل همان چیزی بود که همیشه در خواب هایش می دید. شوق لمس کنگره ها تپش های قلبش را تند تر کرده می کرد. به سختی از لابه لای چادر های مشکی دستش را جلو برد اما به جایی نرسید. مانده بود چه کار کند که دستی در آن شلوغی دست کوچکش را گرفت و گره زد به یکی از کنگره ها و برایش کنار خودش جا باز کرد. باورش نمی شد که صورتش حالا فقط قد یک بند انگشت با ضریح فاصله دارد. لحظه ای به داخل ضریح گاه کرد. انگار تمام خواب هایش را داشت دوباره می دید. کمی که گذشت سرش رادرست مثل یکی از خواب های آخرش به آغوش ضریح سپرد و بغضش شکست. دلش دیگر شور هیچ چیز را نمی زد. نه کفش هایش... نه پدربزرگ... و نه حتی مادرش که تا همین چند دقیقه ی پیش به او چسبیده بود. فقط خودش را می دید و تعبیر خواب هایش و سیل اشکی که لحظه ای بند نمی آمد. می خواست حرف بزند. می خواست از تمام این سال هایی بگوید که برای زیارت مشهد لحظه شماری کرده و آخر جز نا امیدی چیزی تصیبش نشده بود. دیگر نمی توانست صدایش را حبس کند. خیلی صبر کرده بود تا پایش به مشهد برسد و تمام این سال ها را یک بار برای امام رضا تعریف کند اما حالا دیگر برایش مهم نبود که اینجا حرم کیست. فقط می خواست بگوید. بگوید که چطور وقتی فقط پنج سالش بود و هم سن و سال هایش توی باغ های روستا لی لی و گرگم به هوا بازی می کردند او به خاطر یک مرض کذایی بینایی اش را از دست داد و دو سال تمام چشم های آبی اش جز سیاهی چیزی ندید. بگوید که چطور وقتی تمام دکتر ها جوابش کرده بودند پدرش در اوج نداری به خاطر اصرار های مادرش او برای شفا گرفتن به حرم امام رضا برده  بود و او نتوانسته بود در تمام آن چند روز سفر حتی برای ثانیه ای ضریح را ببینید و تنها در حسرت گریسته بود و پدرش هزار بار به او قول داده بود که وقتی چشم هایش را دوباره از خدا گرفت باز هم می آوردش همین جا تا تمام این صحن و سرا را نشانش بدهد. بگوید که چطور دو شب بعد از برگشتنشان از حرم در خواب دیده بود که امام رضا آمده کنار بسترش چشم هایاو را بوسیده و رفته و درست صبح همان روزتوانسته بود دوباره دنیا را ببیند. بگوید که چطور وقتی دیده بود خانواده اش بضاعتی برای تشکر از امام ندارند از همان سال ها نشسته کنار دار قالی تا از مادرش قالیبافی یاد بگیرد و برای حرم یک قالی کوچک ببافد و یک تولدی برای امام هدیه ببرد. بگوید که چطور هر بار که از پدرش سراغ وعده اش را گرفته بود، شنیده بود که"قالی ات وقتی تمام شد با مادرت راهی می شویم" اما درست چند  ماه قبل ازتمام شدن قالی، پدر رفته بود جایی که مادرش به آن می گوید پیش خدا!  بگوید که چقدر بعد تمام شدن قالی التماس پدر بزرگ را کردهبود که راهی مشهد بشوند اما هر بار از مادر شنیدهبود که نباید اصرار کند چون دست های پدر بزرگ تنگ است و هیچ وقت هم نفهمیده بود که دست یک مرد چطور تنگ می شود. بگوید که تمام آن سال ها چند بار خواب مشهد را دیدهبود و چند بار در خواب با شوق قالی اش را کف صحن پهن کرده بود و تا آقا خواستهبود پایش را رو فرش بگذارد او از خواب پریده بود. بگوید که چقدر وقتی پدر بزرگ گفته بود حالا وسعشان به مشهد رفتن نمی رسد اما او را به زیارت پسر امام در همین نزدیکی می برد و او باید قالی اش را جای امام زیر پای پسر او پهن کند، توی ذوقش خورده بود اما برای نشکستن دل پدربزرگ، خودش را راضی نشان داده بود. مگر چه خواسته بود که انقدر زیاد بود؟ یعنی ارزش آن همه تک و تنها گره زدن به اندازه ی یک زیارت یک روزه نبود؟

این ها را پشت هم می گفت و بعد هر جمله احساس می کرد چقدر بار دلش سبک تر می شود. می خواست بیشتر بگوید که تکان های شدیدی اورا به خودش آورد

-        معصومه جان! معصومه! مادر بسه پاشو بریم.

معصومه پشت سرش را نگاه کرد. این مادرش بود که به پهنای صورت اشک می ریخت و با در ماندگی و خجالت او را صدا می زد. بیشتر که نگاه کرد فهمید تمام زن های دور و بر دارند نگاهش می کنند و همه چشم هایشان خیس است. با خودش فکر می کرد همه مثل او برای خودشان گریه کرده اند اما نمی دانست از گریه ها و درد و دل های معصومانه ی او که فارغ از قید و بند های بزرگتر ها، ساده ، جمله به جمله شان را ضجه زده بود، منقلب شده اند.

-        پاشو مادر. الان پدر بزرگت اومده بیرون منتظره. پاشو باید بریم فرشتو بدی به خادما... پاشو قربون دلت... بیا بریم...

-        قول می دی دوباره بیایم؟ من حرف دارم هنوز...

-        آره مادر. اینجاییم امشب. الان پاشو... پاشو زشته مردم نگاهمون می کنن...

دوباره یاد قول پدرش افتاد. وقتی پدرش قول می داد هیچ فکر نمی کرد که ممکن است نشود. حالا قول مادرش را چطور با این همه تردید قبول کند؟ اما دلش برای گریه های مادر سوخت. نخواست بیشتر دلش را برنجاند. دست هایش را دوباره به مادرش سپرد و هر دو به سرعت از جمعیت دور شدند. از پله ها که پایین آمدند پدر بزرگ که از چشم های نگرانش معلوم بود خیلی وقت است پایین ایوان منتظر بودهبه طرفشان آمد و هر سه رفتند تا دفتر نذورات را پیدا کنند. جشن تقریبا شروع شده بود و انبوه و جمعیت توی حیاط نشسته بودند و صدای مولودی بیشتر ار هر صدای دیگری  در فضا پر بود. لحظه ها برای معصومه کند می گذشت. از طرفی برایش سخت بود از قالیچه ای که انقدر با وسواس رج زده بود بگذرد، از طرفی هم دلش پای ضریح بود و دوست داشت زودتر قالیچه را بدهند و دوباره برگردد داخل حرم. در همین فکر ها بود که رسیدند جلوی یکی از حجره ها. کفش هایشان را توی جا کفشی جلوی در جفت کردند و خیالشان از حضور خادم جلوی در که راحت شد داخل شدند. بوی عطر ملایمی با صدای بلندی که از جشن می آمد توی اتاق پیچیده بود اما کسی پشت میز کهنه ی کنار دیوار ننشسته بود. پدر بزرگ هاج و واج به اطراف نگاه می کرد که یکی از درهای داخل اتاق که معلوم بود به اتاق دیگری راه دارد باز شد و مرد میانسالی از در داخل آمد. چهره نه چندان جوانش، برای پیرمرد عجیب آشنا بود اما حافظه اش یاری نمی داد که بداند کجا اورا دیده. از سکوت مرد میانسال می شد فهمید که او هم دارد در ذهنش چیزی را مرور یا جستجو می کند. چند ثانیه ای که گذشت یکباره خنده ای به صورت مرد تازه وارد افتاد و با شوق جلو آمد و پرسید:

-        سید حبیب خودتی؟

اما حتی با این جمله هم چیزی به خاطر پیرمرد نیامد.

-        سید منم! مجتبی! پسر حاج قدرت! یادت نیست؟

تازه به خاطر سید آمد که مرد میانسال را آخرین بار در سال های جوانی اش کنار رفیق قدیمی اش حاج قدرت، که خادم همین امامزاده بود دیده و همین نسبت کافی بود برای این که اورا در آغوشش بکشد. سلام و احوالپرسی ها که تمام شد ومجتبی مهمان هایش را تعارف به نشستن کرد و خودش هم رفت پشت میزش. سید هنوز هم باورش نشده بود که مجتبی را دیده.

-        چقدر عوض شدی پسر. اون وقت ها که از ولایت رفتین خیلی بچه بودی. حتی اون وقتا که آقات این امامزاده رو می گردوند هم اندازه ی الانت یال و کوپال نداشتی. عجب از عمر که به این زودی می گذره...

-        عوضش شما مثل قدیما موندین. تا دیدمتون گفتم این سید خودمونه.

سید لبخند تلخی زد.

-        مثل قدیما؟ خدا خیرت بده... منو فوت عباس همچین زمینگیر که که یه شبه قد 50 سال شکستم. کجا مثل قدیما موندم؟

اسم عباس چشم های معصومه را که تا آن لحظه مات اتفاقات و حرف های بین بزرگترها بود، پر از سوال کرد. پس این مردی که برای او غریبه بود، علاوه بر پدربزرگ، پدر او را هم میشناخت. سرش را سمت مادر چرخاند که حالا به وضوح چشم هایش پر شده بود و به سمت پدر بزرگش که جمله ی آخرش را پر از بغض گفته بود. توی اتاق فقط صدای مولودی خوانی جشن می آمد. سید که تازه متوجه حضور معصومه و سنگینی فضای پیش آمده  شده خنده ای کرد و با سر معصومه را نشان داد و گفت:

-        راستی دیدی گل دخترمو؟ این یادگار عباسمه. می بینی چشماش چه به عباس رفته؟ اینم بتوله... مادرش...

نگاه مجتبی به سرعت روی دختر برگشت. صورتش پر شد از تعجب و سوال و با مکث پرسید:

-        دختر عباس؟ همون که... مگه عباس چند تا دختر داشت؟ مگه چشمای دخترش... یعنی... مگه دختر عباس همونی نبود که چند سال پیش آروده بودش امامزاده برای شفای چشماش؟؟؟

جمله ی آخر مجتبی مثل پتک یکباره روی سر سید حبیب و عروسش فرود آمدو جوابی را که برای جمله ی های قبل ترش آماده کرده بودند از خاطرشان برد. قبل از این که سید بتواند بهتش را جمع کند و جوابی بدهد مادر معصومه که حالا انگار برقی تمام تنش را گرفته بود میان کلامشان پرید:

-        اینجا؟ عباس؟ کی؟

-        آره همینجا... می گفت دیگه دستش به جایی بند نیست. می گفت به مادر معصومه قول دادم براش از آقا شفا بگیرم. می گفت دستم به مشهد نمی رسه اما اومدم به پسرش التماس کنم... حالش خیلی بود بود. سه شبی موند و بعد راهی ولایت شد...

مجتبی می گفت و نمی دانست که تک به تک این جمله هایش دارد بتول را به آتش می کشد... بتول را که حالا یاد اصرارهای عباس برای نبردن او به مشهد افتاده بود... یاد پول سفر مشهد که نفهمید در آن نداری یک دفعه از کجا جور شد... و سید حبیب را که می دانست دورغ گفتن چقدر برای تک پسرش سخت بود... و شاید بعد ها معصومه را... که حالا تمام حواسش پیش صدای مجری جشن بود و هنوز معنی حرف مجتبی نفهمیده بود... و دلیل شباهت این امامزاده به آن چیزی که توی خواب هایش می دید... و باز هم معصومه را که با شنیدن اسمش از بلندگو، یکباره به سمت در دوید:

-        برنده ی سوم قرعه کشی سفر مشهد: معصومه ی جعفر لو...

-        منم! من! اینی که خوند! مامان! شنیدی؟؟؟ آقاجون! گفت مشهد! سفر مشهد...

 

و صدای هق هق بتول و سید حبیب بود که حالا از صدای مجری هم بیشتر توی اتاق می آمد...

 

 

فاطمه رایگانی

لینک های مفید


   
   

 

  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • 1
  • 2
  • 3

آدرس پستی امامزاده حسین(علیه السلام)

آدرس: قزوین - خیابان شهداء - خیابان سلامگاه - آستان مقدس امامزاده حسین بن علی بن موسی الرضا(ع)

صندوق پستی : 69356-24176

تلفن: 33571491-028   دورنگار: 33559720-028

پست الکترونیکی :  info@ebn-reza.com