شفای یار

شفای یار

 

 سقف سیاه شب پر از روزنه ستاره‌هاست و ماه همچنان غایب این میانه‌.

راه طولانی تبریز تا قزوین حسابی خسته‌مان کرده‌است و من که بر روی گاری دراز کشیده و نگاه به آسمان پر روزنه دارم، فرصتی پیدا می کنم تا برای لحظاتی چشمانم را ببندم، شاید با آهنگ یکنواخت صدای چرخهای گاری به خواب بروم. در همین درنگ کوتاه، بختک خاطره تلخ بیماری سیاهی که بر جانم پنجه افکنده و مرا ماه‌ها زمین‌گیر کرده است، به خیالم می ریزد و خواب را بر چشمانم حرام می کند.

من موذن مسجد محله‌مان بودم. صدای خوشی داشتم و دلخوشی هر روزه‌ام بالا رفتن از موذنه و ایستادن بر گلدسته مسجد و جاری کردن صدای خویش بر فضای شهر بود.

 در میان مردم جایگاه خواصی داشتم و این را هدیه‌ای از طرف خدا می دانستم، به پاس اذانی که هر بامداد، ظهر و شام بر موذنه خانه‌اش فریاد می کردم.

به خود بخاطر عنایتی که خدا بر من ارزانی داشته بود،می بالیدم و راستش را بخواهید از احترامی که مردم بر من داشتند یکنوع خود بزرگ بینی بر من مستولی شده بود و خود را از دیگر مردم شهر برتر می دیدم. دلم می خواست هر جا که می رفتم به من احترام کنند و در هر مجلسی که حضور پیدا می کردم، مرا در بالای مجلس جای دهند. این حس چنان در من ریشه دوانده بود که وقتی کسی احیانا مرا نمی شناخت و یا از کنارم با بی تفاوتی می گذشت، سخت آشفته خاطر می شدم. شاید همین حس بزرگ بینی خود باعث شد که خدایی که هر روز بزرگی‌اش را بر ماذنه فریاد می کردم، از من روی برگرداند و در امتحان بزرگی را به رویم بگشاید.

یکروز که بقصد اذان گفتن عازم موذنه بودم، تا پا بر پلکان گلدسته گذاشتم، دردی در زانویم پیچید و مانع از حرکتم شد. دستم را بر دیوار گرفتم تا مانع از افتادنم شود. سعی کردم با تکیه بر دیوار بتوانم از پلکان بالا بروم. اما حتی قدرت بالا رفتن از یک پله را هم نداشتم. همانجا نشستم و اندوه مرا احاطه کرد. موذنه بی اذان ماند و مردم که به صدای من در هنگام اذان عادت داشتند، با تعجب به سمت مسجد آمدند و مرا که در آن حالت دیدند، علت را جویا شدند. گفتم که نمی توانم حرکت کنم. کمک کردند تا به خانه برگردم و استراحت کنم تا شاید فردا بهتر شوم و بتوانم دوباره اذان بگویم. اما حالم خوبتر نشد ، حنجره‌ام نیز از کار افتاد، بطوریکه سخن گفتن هم نمی توانستم. همان روزها که درد جمود و بی حرکتی و سکوت و بی صدایی همه وجودم را پر کرده بود،همسرم پیشنهاد داد که برای معالجه نزد پزشک مشهوری در تهران برویم.بسیار دلشکسته بودم و غروری که تا آن روز سراپای زندگیم را احاطه کرده بود مسبب این اتفاق می دانستم. بسیار برتوانایی خود و ایمانم غره شده بودم. در راه مدام استغفار می کردم و با خدا شرط و بیع کردم که اگر خوب بشوم دیگر خوی استکباری،خود بزرگ بینی را در وجودم راه نخواهم داد و همیشه از رحمت خداوند شکرگزار خواهم بود.

سر راه به شهر قزوین رسیدیم و راننده در جایی برای استراحت توقف کرد،آنجا در نزدیکی حرم امامزاده شاهزاده حسین قزوین بود.و من که ملول و درد مند به هر ریسمانی چنگ می زدم  از مسئول کاروان خواستم که مرا به زیارت ببرد.به خواست من و تمایل خانواده ام برای یکی دو روز در قزوین ماندیم و بعد مرا در حرم دخیل بسته اند ،تمام مدت از شیشه های ضریح به داخل ان نگاه می کردم با تمام وجود در سینه فریاد می زدم و استغفار می نمودم، از راه رفته و کبر و غروربسیار شرم سار بودم. می خواستم با این کار به خدا بگویم که پشیمانم و بنده خوب اوامامزاده شاهزاده حسین فرزند امام رضا(ع) را واسطه این پشیمانی قرار داده‌ام. می خواستم از خدا بخواهم که خشمش را از من بگیرد و رحمش را ارزانیم بدارد. در اندیشه خود هزاران آرزو و امید داشتم و به خود می گفتم که اگر سلامت خود را بازیابم چنین خواهم کرد و چنان خواهم نمود.

فردا صبح در بیمارستانی در تهران نوبت گرفته بودیم و باید هرچه سریع ترخود را به تهران می رساندیم، تمام وجودم آکنده از پشیمانی بود. با خیلی ها در قزوین آشنا شدم و خیلیها برایم دعا کردند خیلی ها هر روز به دیدنم می آمدند و حالم را جویا می شدند و برایم توشه و غذا می آوردند. می دانستند که بر تصمیمی که گرفته‌ام قاطع هستم و به همین خاطر به رفتن به بیمارستان اصراری نداشتم. شبی که باز سقف سیاه آسمان پر از روزنه ستاره‌ بود و ماه غایب از میانه‌ و من همچنان در پشت پنجره عنایت و جود منتظر نشسته بودم و چشم به آسمان لطف خداوندی داشتم، ناگهان حس کردم ماهی در مجمعه آسمان هویدا شد و نورش همه صحن حرم را روشن کرد. از میانه نور صدایی برخاست که برخیز. گفتم نمی توانم. گفت: مگر تو فلانی نیستی؟ گفتم: هستم. گفت: پس برخیز و اذان بگو. گفتم: حنجره‌ام بسته است و اکنون نیزهنوز وقت اذان نیست. همان صدا تاکید کرد که به اذن خدا اذان بگویم. دانستم که این ندا، ندایی دستوری است و باید اطاعت کنم.

پس از جای برخاستم و فشاری بر حنجره آوردم و اذان گفتم:

- اله اکبر...

جمعیتی که در صحن بودند با تحیر بر گرد من جمع شدند. کسی جلو آمد و مرا مخاطب اعتراضش قرار داد:

- حالا چه هنگام اذان است؟

شرح حال خود و ماجرایی را که دیده و ندایی را که شنیده بودم با مردم گفتم. بیکباره بر من هجوم آوردند و مرا بر دستها بالا بردند و صدای صلواتشان همه صحن را پر کرد.

در بازگشت به تبریز در هر توقفگاهی که می ایستادیم من بر بلندایی می ایستادم و با بانک بلند اذان می گفتم. کاروان با شنیدن صدای من، گویی برایشان روضه می خواندم، با صدای بلند می گریستند. کاروانهای دیگر با تعجب به ما می نگریستند. آنان علت این گریه بر اذان مرا نمی دانستند ولی مردان کاروان من نیک می دانستند که کسی برایشان اذان می گوید که در راه آمدن نه توان حرکتش بود و نه یارای سخنش.

و این خاطره ای دلچسب و دلنشین بود از تسلیم و عنایت و شفا که برای همیشه در ذهن من حکاکی شد و همه ی اینها را مدیون امامزاده شاهزاده حسین قزوین هستم و بارها و بارها این خاطره را برای تمام نوه هایم تعریف کرده ام .

از آن سال هر سال تابستان برای زیارت به امامزاده حسین قزوین می آیم، هم زیارت است و هم سیاحت است و هم تکرار یک حکایت.

 

مژگان طریقتی

 

 

لینک های مفید


   
   

 

  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • 1
  • 2
  • 3

آدرس پستی امامزاده حسین(علیه السلام)

آدرس: قزوین - خیابان شهداء - خیابان سلامگاه - آستان مقدس امامزاده حسین بن علی بن موسی الرضا(ع)

صندوق پستی : 69356-24176

تلفن: 33571491-028   دورنگار: 33559720-028

پست الکترونیکی :  info@ebn-reza.com