نخِ تسبيح

نخِ تسبيح

سبد ملحفه هاي تميز در دستانم بود كه مسئول پذيرش صدايم كرد تا براي تميز كردن اتاق 808 به طبقه بالا بروم؛نمي دانم چرا! ولي از وقتي او را در لابي هتل ديدم،فخرالسادات آمد جلوي چشم هايم؛ با اينكه هيچ شباهتي به هم نداشتند اما با ديدن آن پيرزن انگار يك نفر مرا هل داد در آغوش خاطرات اسفند دو سال پيش و نگاه ممتد و بي حركتم به ناكجا خيره شد و حتي سر و صدايجر و بحث مسئول پذيرش با يكي از مسافرها هم مرا از حال خودم بيرون نياورد.

***

در آن هشت ماهي كه بعد از مرگ مادرم در مشهد خانه ي خاله خانمبه سر مي بردم آن قدر در خيابان هاي اطراف حرم پرسه زده بودم كه حتي با چشمان بسته هم مي توانستم به يك پيرزنِ مشهديِ آلزايمر گرفته آدرس بدهم.

از تاکسی پیاده شده و منتظر بودم راننده بقیه پولم را پس بدهد، گرمای هوا و غرغرهای زیرلبی راننده به خاطر نداشتن پول خورد کلافه ام کرده بود، بالاخره مردكباقي مانده ي پول راكف دستمگذاشت و دور شد. پله هاي پل هوايي نزديك حرم را دو تا يكي كرده و از بالاي پل خيره شدم به مردمي كه با عجله به سمت حرم مي رفتند. پسرك دست فروشِ تازه واردي به طرفم آمد؛من بدون اجازه يكي از آدامس هايش را برداشتم و بي اينكه پولش را بدهم از پله ها سرازير شدم پايين و او كه انگار زبان حرف زدن نداشت درحالي كه لبخند شوق چند دقيقه ي پيش روي لبش ماسيده بود دكمه آستين مانتوام را گرفت و يك سري اصوات نامفهوم تحويلم داد و من بي رحمانه هلش دادم گوشه ي پياده رو...

پايين پله ها ايستادم اماهنوز قدم از قدم برنداشته بودم که برق تميزي یكاتومبيل گران قيمت چشمانم را گرفت. آنقدر محو ماشین شده بودم که هیچ چيزي نفهمیدم غیر از اینکه وقتی حرکت کردپیرزن خميده و لرزاني از خود بر جاي گذاشت.پيرزن همان طور که چادرش را زیر بغلش جمع مي كرد، زنبیلش را به دست گرفت.در چشم به هم زدنيروسري ام را جلو كشيدم و آدامسم را تف كردم گوشه ي پياده رو و آماده شدم بروم جلو و با او ارتباط برقرار کنم، اینکه می گويم آماده شدم؛ یعنی حاضر شده بودم که تا شبوراجي ها و خاطره های خواب آور قدیمی بشنوم اما پیرزن را از دست ندهم.

آنقدر صبر کردم تا اینکه پیرزن آرام و با احتياطعرض خيابان را طي كرد و همين كه به من رسيد آب دهانم را فرو بردم ورفتم جلو و به او گفتم: "سلام حاج خانم اجازه بدين کمکتون کنم" و خواستم زنبیل را از دستش بگیرم که مانع شد و گفت: "سبکه جونم..." اما من با ضرب و زور و لبخندهای سرسری زنبیل را از دستش گرفتم!راست مي گفتسبک بود، يك كيف پارچه اي و چادر نماز داخلش بود؛ دسته ی زنبیل هم پاره شده وبا نخ دو طرف دسته را به هم وصل کرده بودند.

در همه ی مدتی که کنارش راه می رفتم چيزي نگفت، از باب الرضا كه وارد شديم، لحظه اي ايستاد و دستش را روي سينه گذاشت و سه بار سرش را بالا و پایینكرد.

تا آن لحظه نمي دانستم چه شكلي ست! حتي آن زمان كه در ميان بهت من و چشم غره هاي خدّام، چادر نمازش را درآورد و روي سرم انداخت اصلاً حواسم به ظاهرش نبود، اما همان موقع که جلوی کفش داری خم شد و کفشهای من را هم برداشت و روي پیشخوان گذاشت ديدمش؛ چادررنگ و رو رفته ی مشکی مایل به قرمز، کفشهاش طبی و یك کیف پارچه ای تمام آن چيزهايي بود كه نظر مرا جلب كرد. کفش ها را که تحویل داد براي اولين بار قدم روي سنگ فرش هاي سفيد حرم گذاشتم و از خنكاي دلچسب آن حس آشنايي زير پوستم دويد و من بي اختيار همچون كودكي هايم كه در صحن امامزاده حسين شهرمان قزوين از ترس گم شدن چادر مادرم را سفت مي گرفتم چادر او را در مشتم فشردم و دنبالش راه افتادم.

پيرزن روبه روي ضريح گوشه اي ايستاد، سجاده اش را از كيف پارچه اي اش بيرون آورد و كيف را درون زنبيل گذاشت و به نماز ايستاد.رکعت دوم بود که صورتش را دیدم، پیشاني کوتاه و پر از چروك هاي عميق، با چشم هايي كهانگار هر لحظه  امکان داردیك قطره اشک از آن ها روي صورتش بچكد، نوک و کف جوراب هايش هم دوخته شده بود. هنوز در شوک جوراب ها و سر و وضعش بودم و داشتم فکر می کردم که احتمالاً این از آن دست مایه دارهاست که آب از دستشان نمی چکد و بدجوري حساب یك قران، دوزارشان را داشته اند که حالا به اینجا رسیده اند،كه يك آن حلقه ی طلایی اش را دیدم، اما نه، حلقه نبود چون وقتی زیر لب دعا خواند و بعد دست هايش را که بالا آورده بود مالید به صورتش و حلقه را چرخاند، منيك عقیق خوشرنگ دیدم که نگین های سفید ظریف دوره اش کرده بودند.

همانطور مات انگشتر شده بودم که پیرزن بلند شد و به سمت ضريح رفت و در ميان جمعيت گم شد و بعد از دقايقي با چشمان سرخ و متورم بازگشت، زنبیل رادر دست گرفت و مرا همبا خيال انگشتر به دنبال خودش كشاند. با آن سن و سال بالا خيلي تر و فرز بود، تند تند قدم برمي داشت و زير لب ذكر مي گفت؛ رواق ها و صحن ها را يكي يكي گذرانديم تا وارد صحن انقلاب شديم.

پيرزن رفت و سجاده اش را درست روبه روي گنبد و گلدسته هاي طلايي گشود و به نماز ايستاد و من هم كنارش روي زمين نشستم و پلك هايم سنگين شد اما در ميان زنگ هاي ساعتصحن انقلاب با چشمان بسته صداها و ناله هاي نزديك و دور مردم مثل غباري وارد حفره ي گوشم مي شدو غليظ تر از همه صداي پيرزن بود كه پسرش را از امام رضا مي خواست...

نمي دانم چقدر گذشت اما وقتي چشم باز كردم پيرزن را ديدم كه از طرف سقاخانه با ليواني آب همراه چاشني لبخند به طرفم آمد و آب را به سمتم گرفت و گفت: "آب نطلبيده مراده، انشاالله كه به مراد دلت برسي..." و من بي هوا ليوان را گرفتم و در يك لحظه دكمه ي لباسم به تسبيحش گير كرد و دانه هاي تسبيح  و ليوان آب روي سنگفرش هاي حياط پخش شد. وقتي داشتيم دانه هاي تسبيح را جمع مي كرديم از صدای کشیده شدن انگشتر بر روي سنگ مورمورم شد، نمی دانم ولی فکر کنم از قیافه ای که آن موقع به خودم گرفته بودم فهمید، چون انگشتر را درآورد و گذاشت گوشه ی سجاده و چشم هاي من برق زد...

وقتی رفت دوباره آب بياورد برق انگشتر کورم کرد، برداشتمش و رفتم گوشه و دورادور پیرزن را زیر نظر گرفتم...

***

دو روز گذشت و من پشت در خانه اش ایستاده ام وانگشترش را در مشت بي حس شده ام مي فشارم. نمي دانم کاری که می کنم چقدر به نفع من است؟ پیچ کوچه را که گذراندم دیدم در خانه باز شد و او با دختر بچه ي شش هفت ساله اي بیرون آمد و راه افتاد و من اگر قدمهايم را تندتر می کردم به او می رسیدم اما گذاشتم برود چون هنوز نمی دانم چه کار کنم، یك لحظه خواستم برگردم، اما حسی نمی گذاشت، مشت عرق کرده امرا باز کردم و برق انگشترش مرا به جلو هل داد؛ زنگ را فشار دادم، چون اگر انگشتر را بردارم فوقش 500 تومان دستم را می گیرد، اما کافیست فقط قدم در اينخانه بگذارم، آنوقتحتماً با آن بال بال زدن های پیرزنبراي پیدا کردن انگشتر یك مژدگانی خوب بهمن می دهند،بعد من با زبان بازی می گويم که براي مژدگانی این کار را نکرده ام وتا تنور داغ است آن چناننانم را بچسبانم که... در باز شد، رفتم داخل و از كنار اتومبيل و استخر رد شدم و رسیدم پایین پله ها، 5 دقیقه طول کشید که صاحبخانه را دیدم، هلک هلک آمد تا وسط پله ها و همان طور که می شد از صورتش کلی علامت سؤال خواند پرسید: "امری داشتید؟" من هم شروع کردم به تعریف کردن همه ی آنچه که در مورد پیدا کردن انگشتر سرهم کرده بودم، هر کلمه که به کلمه ی بعدی اضافه می شد بیخبری بیشتر جای سؤال ها رادر صورتش می گرفت، حرفاي من که تمام شد، زن با عشوه سینه اش را صاف کرد و گفت: "ولی آخه من متوجه منظورتون نمی شم، ببینید این درست که من و فخرالسادت اون روز رفته بوديم كوه سنگي سر مزار شهداي گمنامولی..." نگذاشتم ادامه بدهد و پریدم وسط حرفش و گفتم: "آره ديگه اون روزبا مادرتون بوديد همون حاج خانمی که جلوي حرم پياده اش كرديد،اینها اینم انگشترش..."زن انگشتر را در دست گرفت و گفت: "نه جونم مادرم پارسال فوت کرد، مادرم و فخرالسادات نذر داشتن پنجشنبه آخر هر ماه مي رفتن سر مزار شهداي گمنام آخه برادر من و پسر فخرالسادات مفقودالاثرن و هنوز برنگشتن چند روز پيش هم با فخرالسادات اونجا بوديم؛ بنده خدا دلش گرفته بود آوردمش حرم..." من كه هنوز همه چيز برايم مبهم بود پرسيدم "حالا اين فخرالسادت كي هست؟" زن همینطور كه انگشتر را جلوی چشمانش مي چرخاندادامه داد:"كارگرمون ديگه! اینم مال اونه نذر پيدا شدن پسرشه...الانم با دخترم رفتن خريد، منتظر بموني مي آد، اونجا زندگی می کنه ..." و اشاره کرد ته حیاط ...

گیج و منگ شدم، دنیای خیالی ام جلوی چشم هايم خالی شد، کشان کشان خودم را رساندم جلوی اتاق فخرالسادات و صورتم را چسباندم به پنجره، جلوی چشم هايماتاق محقر و ساده اي بود مثل همه ی اتاق های سرایداری،فقطچند عکس از پسرش، به ديوار نصب بود.

انگشتر را در مشتم محکم فشار دادموهمین که خواستم از خانه بيرون بروم  آستينم به دستگيره ي اتاقش گير كرد و دكمه يلباس و دانه هاي تسبيح و ليوان آب از جلوي چشمانم گذشتند و من به سرعت قبل از اینکه پشیمان شوم انگشتر را گذاشتم لبه ی پنجره و از خانه بیرون آمدم.

در را که پشت سرم بستم ديدمش آرام آرام از ته کوچه مي آمد؛ يكدستش در دست دختربچه بود و با دست دیگرش همان زنبیلی را گرفته بود که علامتش نخی بود که دو طرف دسته اش را به هم وصل کرده بودند و شاید هم من را به فخرالسادت، وقتی صورتمرا برگرداندم نخ پاره شد اما یك تکه از آن همراهم باقی ماند و دلم را به امام رضا (ع) دوخت.

رفتم حرم و روبه روي باب الجواد ايستادم؛ سيل جمعيت در آب چشم هايم غرق شدند و انگار درهای طلایی با ترنج مینا کاری به رويم گشوده شدند و برايم يك راه درست كردند.

زهرا عبداللهي

لینک های مفید


   
   

 

  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • امامزاده حسین(ع)

    امامزاده حسین(ع)
  • 1
  • 2
  • 3

آدرس پستی امامزاده حسین(علیه السلام)

آدرس: قزوین - خیابان شهداء - خیابان سلامگاه - آستان مقدس امامزاده حسین بن علی بن موسی الرضا(ع)

صندوق پستی : 69356-24176

تلفن: 33571491-028   دورنگار: 33559720-028

پست الکترونیکی :  info@ebn-reza.com